تبليغاتX
نازلي

نازلي

تخته هاي همه كلاسها را مي‌آورم، مخم را تخته مي‌كنم و هنوز چند تخته كم دارم

براي آنانكه با شكوهشان زندان را و زندان بان را به زانو در آوردند!

تقديم به دكتر تاج زاده‌ي عزيز و ياران در بندش:


در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير
از زنجيريان يك تن

زنش را در تب تاريك بهتاني

به ضرب دشنه اي كشته است
از اين مردان يكي

در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن

به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز سر راه ربا خواري نشستند
كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را بشكستند
......

من اما ،هيچ كس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم
من اما ،راه بر مرد رباخواري نبستم
من اما ،‌نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند
در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر برميكشد فرياد
من اما در زنان چيزي نميابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل كهسار روياهاي خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بياباني
كه ميرويند وميپوسند ومي خشكند و مي ريزند با چيزي ندارم گوش

مرا گر خود نبود اين بند
شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان مي گذشتم
از تراز خاك سرد پست

جرم اين است

جرم اين است


احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 13:20  توسط مهبد  | 

براي ظالمي كه شكوه مردم را بر نمي‌تابد

عاشقان

 سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خویش.


و کوچه‌ها

 بی زمزمه ماند و صدای پا.


سربازان

 شکسته گذشتند ،
خسته

 بر اسبان تشریح،

 و لته های بی رنگ غروری

 نگون سار

 بر نیزه‌هایشان.


تو را چه سود

 فخر به فلک بر

فروختن؟
هنگامی که

 هر غبار راه لعنت شده نفرین‌ات می کند ؟
 تو را چه سود از باغ و درخت

 که با یاس‌ها

 به داس سخن گفته‌اي؟


آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه

از رستن تن می زند
چرا که تو

تقوای خاک و آب را

هرگز

باور نداشتی.


فغان که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان

باز می‌آمدند.


باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش

- داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 13:51  توسط مهبد  | 

برای ِ زادروز ِ دوست ِ عزیز و فرزانه ام.

انسان زاده شدن تجسد ِ وظیفه بود :

توان ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان ِ شنفتن

توان ِ دیدن و گفتن

توان ِ اندوهگین و شادمان شدن

توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل، توان ِ گریستن از سویدای ِ جان

توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوه ناک ِ فروتنی

توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانات

و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی ی عریان.

 

انسان

دشواری ی وظیفه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 21:19  توسط مهبد 

من به كي رأي دادم

استالين ميگه:

مهم نیست به چه کسی رأی دهید، مهم این است که چه کسی رأی شما را بشمارد.


به نظر شما رأي من‌رو كي شمرده؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 22:48  توسط مهبد  | 

baraye entekhabat

salam

ino download konid ta betoonin berin too saita

inam filter

فينگيليش نوشتم كه نبندنش

اينم براي خبر دار شدن از اوضاع

http://elections.7rooz.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 21:51  توسط مهبد  | 

بازگشت

سلام به همه ی دوستان ؛

 

مدتها به علت بیماری و مشغله ی زیاد نتونستم بیام نت اینکه میگم نتونستم یعنی واقعاً نیومدم نت مگر به دفعات اندک و زمان محدود اما تا اونجایی که شد همتونو خوندم و لذت بردم هرچند نظری ندادم. از همه ی دوستانی که در این مدت منو با احوالپرسیهاشون شرمنده ی لطف و صفاشون کردن ممنونم مخصوصاً دوستان خوبم نسیم، زهرا، مهدی، پرهون و ترانه و... که نگران من بودند. به خاطر گل روي این دوستان با یه دوبیتی به روز می کنم تا ببینم بعد چی میشه و عمری برای امتداد این مسیر هست ...

 

میان اینهمه عاشق غزل خیانت کرد

به آبروی شقایق غزل خیانت کرد

تمام ثانیه ها من به یاد او بودم

ولی تمام دقایق غزل خیانت کرد

نکته 1 : غزل موجود غریبیه اما خاص نیست یکیه مثل بقیه شاید من باشم، تو یا هرکس دیگه ای

نکته 2: آدم حتماً نباید عاشق باشه تا شعر عاشقانه بگه اما شعر زندگی نیاز به عاشق داره
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 18:15  توسط مهبد  | 

"آزادي"

آه ،

...آزادي

..........آزادي

.................آزادي ؛

رؤياي ِ

بامدادي ِ

مستان ِ از قلم افتاده !

 

كاش نامت را

شيطان ،

از بهشت

به سرقت

نمي‌آورد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 1:11  توسط مهبد  | 

"اعتماد"

تُشك ِ فنريت به تو شك مي‌كند و

تو شكّت در هياهوي ِ هم‌آغوشي

به تُشكت نمي‌رود و

تُشكت شكّش به تو يقين مي‌شود و

صدا مي‌كند ،

رسوا مي‌شوي و

تو شك هم نمي‌كني

كه تُشكت به تو شك كرده باشد .

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 22:14  توسط مهبد  |